مهديسمهديس، تا این لحظه: 16 سال و 28 روز سن داره

مهدیس نفس مامان و بابا

دخترم و كارهاي جديد

عزيزم اين چند روز كه نيومدم به وبلاگت سر بزنم و مطلب بزارم خيلي گرفتارم و دنبال خونه ايم. و شما هم كه كِيف مي كني، وقتي مي ريم تو خونه هاي خالي مثل آدم بزرگا همه جا رو نگاه مي كني و مي ري آشپزخونه و در كابينت رو باز مي كني و مي گي خوبه. اونقدر هم براي مامان شيرين زبوني مي كني و كاملاً ديگه همه حرفات رو ميزني. مي گي عَديزِ (عزيز) مامان كيه كيه؟: اونوقت خودت جواب ميدي: مهديسه مهديسه. نفس مامان كيه كيه؟ مهديسه مهديسه..... شعر آقا پليسه ، پائيزه ، اتل متل، حسني ، رو كامل مي خوني. و وقتي مي خوني بايد حتما بهت توجه كنم يا باهات همراهي كنم كه با هم بخونيم. عزيزم عاشقتم. خيلي دوست دارم. ...
2 بهمن 1391

عكسهاي آتليه مهديس در مهدكودك (آبان ماه 1391)

سلام عشقم. اينم عكسهاي آتليه اي كه توي مهدكودك انداختند. دخترم ديگه خيلي شيطون شدي و حرف هم فقط حرف خودت. كارهاي جديدي كه مي كني صلوات ميفرستي و بسم الله الرحمن الرحيم مي گي و سوره كوثر رو كم و زياد مي خوني. و شبها هم موقع خواب اول هم بسم الله و صلوات و سوره كوثر رو ميخوني و حتما بايد پيش من بخوابي و مي گي ماماني روي دست (منظورش اينه كه روي دستت بخوابم) و بعد همي ميگي بغلم كن. (واي كه اين لحظه چه حس قشنگيه) و شيشه شير به دست كه حتما بايد آبميوه يا شير بخوري و بخوابي. عشقم خيلي دوست دارم و عاشقتم. يه عالمه بووووووووووس ...
27 آبان 1391

اتفاقهاي اخير

      سلام عشقم. سلام زندگيم. دوستان مهديس من ديگه از تاريخ 91/7/11 شير مامان رو نمي خوره، به قول خودش مورچه خورده. ولي عوضش از اون روز وابستگيش به شيشه شير زياد شده و هر روز 1 ليتر شير پاستوريزه ميخوره. شعرهاي جديدي هم كه ياد گرفته: يه توپ دارم ـ عمو زنجيرباف ـ اتل متل توتوله. كه وقتي هم مي خونه به من و بابا مي گه كه شما هم بخونيد و درواقع 3 تائي مي خونيم. مهديس ما يه لاك پشت داره كه اسمش رو گذاشته (داريوش) خيلي بهش علاقه داره. تا مياد خونه اول به اون غذا مي ده و بعد مي ره سراغ بازيهاي خودش. دختر گل ما خيلي علاقه به هواپيما داره و هروقت تو آسمون مي بينه، مي گه هَ...
24 مهر 1391

سفر به شمال 22 الي 24 شهريور ماه 1391

سلام نفسم. اين عكسهاي شمال هست كه رفته بوديم سمت بندرانزلي . خلاصه خيلي خوش گذشت و شما هم كلي شيطوني كردي. عشقم الان 2 هفته است كه رفتي كلاس بالاتر و ديگه واسه خودت خانومي شدي. حرف زدنت هم بهتر شده. راستي مهديس ديگه فعلا پستونك نميخوره. (2 هفته پيش كه داشتم صورت گلش رو ميشستم پستونكش افتاد توي دستشويي و گفت مامان مي مي اَخه و اداي حالت تهوع رو درآورد). از اون روز ديگه هر وقت ميپرسيم مهديس، مي ميت كوش؟ مي گه: اوَق، اوَق. و من هم دارم كم كم پروژه از شير گرفتن رو شروع مي كنم كه خيلي سخته. مهديس در جنگل گيسوم مهديس و كنار دريا مهديس و بابا مهدي كنار دريا مهديس و ماسه بازي مهديس با دا...
10 مهر 1391

اتفاق بد

سلام عزيز مامان اين اتفاق هفته پيش عصر روز يكشنبه 91/3/28 افتاد كه ماداشتيم مي رفتيم خونه مادربزرگ بابا مهدي كه توراه از روي صندلي عقب ماشين كيف منو بردند. خيلي لحظه بدي بود. بابا تا رفت دنبالشون سه تا موتوري با قمه اومدند جلوي بابا و كيف من رو بردند. شما هم از سر و صدا و گريه هاي من و جمعيتي كه دورمون جمع شده بود شوك زده شده بودي و بهونه گيري مي كردي.و من هم خيلي نگرانت بودم كه به تو آسيبي نرسيد چون تازگيها مي ري صندلي عقب مي شيني و الان هم به خاطر اين گروني ها زورگيري و خفت گيري و بچه دزدي زياد شده. كه زنگ زديم پليس 110 اومد و گزارش نوشت و معرفي كرد به كلانتري و يه عالمه دوندگي. تو كيفم مداركام گواهينامه، كارت دانشگاه، عابر بانكها...
3 تير 1391

27 خرداد ماه 1391

سلام عشقم: دخترم 2 روزه كه تب شديد داره، و بي حال و هيچي هم نمي خوره. كه اونم به خاطر دندوناش كه داره جديد درمياره. إن شاءالله كه زودتر خوب بشي نفسم. اين هم يه سري عكس از يكي دو ماه پيشه كه انداختي. روز مادر كه مهد كودك بهتون ليواني كه دستت هست را دادند با شربت.   فيگور عشق مامان جلوي مدرسه دايي امين كه رفته بوديم دنبالش دايي امين، مهديس، دوست دايي (امير مهدي) توي حياط مدرسه رفته بودم دنبال مهديس ديدم همه بچه ها اومدند جلوي در و من هم ازشون عكس گرفتم از راست به چپ (دانيال، رايا گلي، آويسا، مهديس) دانيال جون همكلاسي مهديس ...
27 خرداد 1391

شنبه 90/2/2

سلام عشق قشنگم امروز كه اومدم دنبالت همه بچه ها داشتند با وسايل بازي كه دم مهد بود بازي مي كردند كه تو هم اشاره مي كردي بازي كني و كلي از ذوق كردي. اين جا آفتاب افتاده بود توي چشمات كه شما هم با چشم بسته تاب بازي مي كردي. اينجا هم با دوست عزيزت آويسا جون داشتي بازي مي كردي. ...
3 ارديبهشت 1391

عكسهاي نفس مامان در ايام عيد

سلام زندگيم، عشقم، نفسم، اميدم. خيلي دوست دارم و عاشقتم. امروز كه بردم بزارمت مهد تا دم مهد كودك رسيدي چشمات رو باز كردي و خاله سهيلا دم در بود و تا دادمت به خاله شروع كردي به گريه و منم ناراحت شدم و انگار آب سرد ريختن روم و پاهام جون نداشت كه بيام سركار تا برسم تو اتاق همش مي خواستم برگردم پيشت. خيلي دلم برات تنگ مي شه عشقمي. دوست دارم. اين عكسهارو رفته بوديم كن سولقون انداختم، كه مهديس خانوم شيطنتش گل كرده بود. ...
2 ارديبهشت 1391

مهديس و عيد ديدني

سلام عشقم: اين عكسهايي هست كه آماده شده بودي و مي خواستيم بريم عيد ديدني: اولين روز كه اول رفتيم خونه ماماني طيبه (مامانِ من) و بعد هم رفتيم خونه ماماني منير (مامان بابا). اينجا مهديس خانوم توي پاركينگ آمادست تا بابا مهدي بياد و سوار ماشين بشيم و بريم خونه ماماني و بابايي ها. اينجا روز دوم عيد هست و داشتيم مي رفتيم خونه مادربزرگ بابا مهدي كه مهديس خانوم گربه ديده و دنبال اون مي كنه. اينجا دايي نصرت اومده خونمون، آخه دايي سربازه و ايام عيد رو همش بايد پادگان باشه. اينجا هم ما مي خواييم بريم بيرون ولي عشق مامان توي پاركينگ داره بازي مي كنه و نمي ياد ...
27 فروردين 1391